|
راز
موفقیت این است که خودمان را باور کنیم
اما میتوانیم در رؤیاهایمان کارهای فوقالعادهای
را انجام دهیم. بهعنوان مثال در آن واحد در دو مکان باشیم،
منظرهها و محیطها را به حرکت درآوریم، از درون دیوارها عبور
کنیم، معروف و پولدار شویم، از موانع بزرگ عبور کنیم، پرفروشترین
کتاب را تألیف کنیم، مقام بالائی بهدست آوریم، برای یک میلیون نفر
سخنرانی کنیم و هزاران کار فوقالعادهی دیگر. در
همهی این موارد، هرگز به توانائی خود شک نخواهیم کرد.
در واقع فکرش را بکنید که چهقدر خندهدار و مضحک
است که در رؤیاهایمان، توانائیهایمان را زیر سئوال ببریم یا این
تصور را بکنیم که ”صبر کن، من از پس این کار بر نمیآیم؟!“
هرگز.
تا به حال چندبار در رویاهایتان شکست خوردهاید؟
بهندرت.
اما اگر شکستی هم بوده، همیشه به دلیلی مشخص است.
همیشه در رویاهایمان از پس هر کاری برمیآئیم و هیچ کاری را امکان
ناپذیر نمیبینیم. میدانید چرا؟
جواب این پرسش فقط یک جمله است:
”چون
به توانائیهای خود شک نداریم.“
با این وجود هر روز در حالت طبیعی بسیاری از ما
مقدار زیادی از انرژیمان را صرف شک کردن به توانائیهايمان
میکنیم.
حالا قضاوت را به خودتان واگذار میکنم، ما که به
توانائیهای فوقالعادهی خود شک میکنیم، سزاوار چه مقدار پیشرفت
هستیم؟
بدون شک تمام افراد موفق، اولین قدمشان در راه
موفقیت، خودباوری بوده است.
روش مطمئن برای موفقیت این است که شک و تردید را
بهطور کامل از زندگیمان دور کنیم. این بدان معنا نیست که کارهای
احمقانه را شروع کنیم یا لقبهای کودکانه بگیریم، بلکه باید به
خود ایمان بیاوریم و آگاهی درونی کسب کنیم و بدانیم که برای برنده
شدن و تحقق رویاهایمان باید به خود ایمان آوریم و تنها مانع حقیقی
بر سر راه موفق شدن را شک و تردید بدانیم که این شک و تردید از
درون افکار خود ما نشأت میگیرد.
ما میتوانیم همین الان این کار را بکنیم، تمام
شکها و تردیدها را دور بریزیم و به توانائیهای خود برای بهدست
آوردن ثروت، علم و ... که حق مسلم ما است، ایمان بیاوریم.
بیائید در همین لحظه هرچه شک و تردید در ذهن ما
مانده است، رها کنیم و دور بریزیم. این کار خیلی آسانتر از آن است
که فکر میکنید و به دنبال این عمل، موفقیت و پاداشهای بزرگی است.
پس اگر این کار را کردهاید، من به شما تبریک
میگویم. زیرا از همین لحظه به بعد فردی موفق هستید.
اگر باور داشته باشی كه می توانی، بی شک می توانی

موفقیت هرگز پایان نمی پذیرد!!!
کلید موفقیت در دستان شماست.
همراهان همیشگی موفقیت
خدا را هزاران بار شكر، هزاران بار سپاس به خاطر این كه زندهایم،
می توانیم تغییر كنیم، رشد كنیم، می توانیم با نوای زندگی به رقص
درآییم و می توانیم جبران كنیم... خداوندا!
سپاس كه هنوز فرصت امتحان هزار و یك مسیر جدید را داریم. و سپاس كه
هنوز هم می توانیم به درگاه تو برگردیم... به
گذشته خود نگاهی بیندازید. چقدر خودتان را به بهانه گذشتهتان
محكوم كردهاید؟! چقدر هر بار به خاطر گذشتهای كه داشتید برای
شروع یك زندگی تازه، تعلل كردهاید؟! حالا
كمی به عقبتر برگردید؛ به اشتباهاتی كه مرتكب شدید، به لحظاتی كه
می دانستید در حال انجام خطایی هستید ولی باز هم آن را انجام دادید. اكنون
هر قدر لازم است به عواقب اشتباهاتتان بیندیشید.
به تاثیری كه آن اشتباه، بر زندگی شما و اطرافیانتان بر جای گذاشت
بیندیشید و... مسئولیتپذیر باشید، برای لحظاتی توجیه كردن و
بهانهتراشی را كنار گذاشته و عادلانه فكر كنید.
آیا فكر میكنید اشتباهی كه مرتكب شدید، قابل جبران است؟
آیا به افرادی كه به آنها صدمه (عاطفی، روانی، مالی، جسمی و...)
وارد كردهاید، دسترسی دارید باور
كنید گاهی با یك عذرخواهی از سر خلوص و صادقانه می توانید آن چنان
مرهمی بر دلی شكسته بگذارید كه قابل وصف نیست. یادتان
باشد این لطفی است كه در حق خود می كنید و به روحتان، اجازه رشد
داده و باعث می شوید تا قلبی آرام گیرد و گرهای روانی، باز شود.
گاهی ما نمی دانیم چگونه باید این كار را انجام دهیم! نمی دانیم از
كجا شروع كنیم.
گاهی به دلیل عواقب خطاهایی كه مرتكب شدیم و ترس از طرد شدن، می
ترسیم سخن به میان آوریم!
بسیاری نیز هستند كه آنچنان دچار شرم و خشم و سرزنش خود شده و آن
قدر ظرفیت روح و روانشان تقلیل می یابد كه توان جبران را از خود
گرفته و در مدار بسته محكومیت و خشم و سرزنش خود، اسیر می مانند.در
این شرایط می توانید از یك متخصص، كمك بگیرید.
می توان از یك محرم دردآشنا كه قضاوتتان نمی كند و راهكارهای درست
و علمی و عرفی ارایه می دهد، یاری بطلبید...
حالا
چند سال بعد را در نظر بگیرید؛
مسیر زندگیتان را تغییر داده، از اشتباهات درس گرفته و سعی كردید
از تكرار خطاهای گذشته دست برداشته و روح خود را پرورش دادهاید.
اما آیا هنوز هم همان برچسب محكومیت، بر پیشانی شما هست؟ آیا هنوز
وقتی اسمی از شما به میان می آید، دیگران بدون اینكه عادلانه،
امروز شما را مبنا قرار دهند؛ با همان ذهنیتی كه از دیروز شما
دارند، ارزیابی تان می كنند؟
اگر چنین است، نگران نباشید، آگاه باشید كه شما توبه كردهاید،
جبران نمودهاید، روحتان را صیقل داده، درس گرفته و رشد كردهاید!
پس چه اهمیت دارد اگر دیگران قضاوتهای دیروزشان را به داوری امروز
شما ببرند؟
مهم این است كه شما در محضر پروردگاری هستید كه منشأ عدل و مهربانی
است.
مهم این است كه از این لحظه به بعد در جاده عمرتان تابلوهایی از
صداقت، یكرنگی، خوشقلبی و خوشزبانی، خوشفكری و ایمان، نصب كنید
تا همه آنهایی كه بعد از شما به دنبالتان می آیند در همان مسیر،
ادامه راه داده و ردی جز خوبی و مهربانی نبینند...
ارتباط با دیگران یک راه موفقیت
در
جامعه امروزی یكی از مؤثرترین راه ها برای موفق شدن، داشتن ارتباط
خوب با دیگران است. گفت وگوی اولیه،شروع هر رابطه است كه اگر با
روشی صحیح صورت گیرد اولین قدم را كه مهم ترین هم هست، پیش گذاشته
ایم. همه ما می دانیم كه برای شروع رابطه كاری، دوستانه و... یك
صحبت اولیه لازم است كه اگر راه را درست طی كنیم مقدار زیادی از
مسیر را گذرانده ایم. در
دپارتمان اقتصاد دانشگاه استنفورد
(Stanford)
مطالعات تحقیقاتی روی فارغ التحصیلان كارشناسی ارشد صورت گرفت كه
زمان آن
۱۰
سال پس از پایان تحصیل آنها بود. نتیجه این تحقیقات نشانگر این
مسأله بود كه معدل آنها هیچ تأثیری در موفقیت شغلی فارغ التحصیلان
نداشته است. توانایی
آنها در گفت وگو با دیگران مهم ترین تأثیر را در پیشرفتشان داشته
است.
برقرار كردن ارتباط صحیح و داشتن رفتار دوستانه بزرگترین نقش را در
موفقیت شغلی ما دارند.
خانم دبرافاین
نویسنده كتاب
(هنر خوب صحبت كردن
)كه تحصیلاتش در رشته مهندسی است، در این رابطه خاطرات جالبی دارد.
این خانم در گذشته به قدری خجالتی بوده كه هنگام جلسات كاری در
اتاقی پنهان می شد و یا از ارتباط با آدم ها فرار می كرد. حالا این
خانم خجالتی تبدیل به یك سخنران حرفه ای شده است. او نه تنها رفتار
خود را تغییر داده، بلكه به دیگران هم می آموزد.
فاین
می گوید: توانایی ارتباط با دیگران همراه با روی خوش، مهارتی است
كه آدم ها باید یاد بگیرند.
خانم دبرافاین
به همراه دیگر اساتید فن بیان،
۱۲
نكته را برای شروع و به پایان رساندن گفت وگو، ارائه می دهند.
۱-
هنگامی
كه شما در حال آماده شدن برای حضور در یك كنفرانس یا جمعی هستید،
سعی كنید كه حداقل سه موضوع را برای صحبت كردن در ذهن خود آماده
داشته باشید. علاوه بر آن داشتن چهار سؤال معمولی كه طرف مقابل را
مجبور به حرف زدن می كند. اگر شما میزبان این جمع را قبلاً دیده
اید، از دانسته های قبلی خود استفاده نكنید، به عنوان مثال علاقه
او به ورزش، سابقه كارهای قبلی یا فعالیتی كه هر دو در آن شركت
داشته اید...
۲-
در سلام كردن پیشقدم باشید، اگر مطمئن نیستید كه آن شخص شما را به
یاد خواهد آورد، اسم خود را بگویید و یا دیدار قبلی را به خاطر او
آورید.
۳-
برای
صحبت كردن عجله نكنید.
سعی كنید اسم ها را به یاد داشته باشید و از آنها استفاده كنید.
۴-
طوری
برخورد كنید تا شخص مقابل شما حرف بزند یا درباره آن جلسه یك حرف
عادی بزنید. مثال(
جمعیت چقدر زیاد است)
یا(موضوع بحث جالبه)
و پس از گفتن این جمله ها از طرف مقابل یك سؤال كنید تا بحث شما
ادامه پیدا كند. مثال:
(جمعیت امسال از پارسال بیشتر نیست؟)، (چند سال است كه به این
كنفرانس می آیید؟)
یا اینكه درباره سفرش به آن جلسه یا دلیل آمدنش سؤال كنید.
۵-
حرف
های شخص مقابل خود را به دقت گوش كنید و پس از آن عكس العمل نشان
دهید. وقتی كسی با شما صحبت می كند به دقت به چشم هایش نگاه كنید و
سر خود را به این طرف و آنطرف نچرخانید.
۶-
بیشتر
گوش كنید تا حرف بزنید.
۷-
همیشه
حرف های جالب در ذهنتان داشته باشید، آگاه بودن از خبرها و موضوعات
روز ،ساختار یك گفت وگو را تشكیل می دهد. می توانید با این جملات
شروع كنید:
شما درباره این موضوع چه فكر می كنید؟آیا شنیده اید كه... نظر شما
درباره..
در گفت وگوی عادی از حرف های منفی و یا بحث برانگیز دوری كنید، سعی
كنید از گفتن داستان های طولانی و خسته كننده استفاده نكنید،
همچنین دادن اطلاعات زیادی درباره موضوعات مختلف ضرورتی ندارد.
۸-
یكی
از بهترین روش ها برای آشنایی این است كه توسط شخص سومی كه طرف
مقابل شما برا ی آن احترام زیادی قائل است به او معرفی شوید. می
توانید از یك دوست مشترك استفاده كنید تا شما را به شخص مورد علاقه
تان معرفی كند.
۹
-
اگر در ملاقاتی كسی به شما كارت ویزیت
می دهد، برای آن ارزش قائل شوید. كارت را با دو دست بگیرید،
بخوانید و آن را در جیب لباس خود یا كیفتان قرار دهید.
۱۰-
مواظب
حركات بدن خود باشید، چهره شما نباید نشان بدهد كه خسته شده اید،
چرا كه روی دیگران اثر منفی خواهد گذاشت. با اطمینان و خیلی راحت
برخورد كنید، حتی اگر چنین حالتی را ندارید.
۱۱-
قبل
از اینكه وارد صحبت دو نفر شوید به حرف های آنها با دقت گوش كنید.
شما كه قصد ندارید نظم گفت وگوی دو نفر را با یك حرف بی ربط یا بی
موقع از بین ببرید؟
۱۲-
چند
جمله مناسب برای به پایان رساندن گفت وگو در ذهنتان آماده داشته
باشید تا پایان صحبت شما سرد نباشد. برای مثال می توانید بگویید،
(لازم است یكی از مشتری هایم را ببینم؟)، (باید به كسی تلفن بزنم؟»،
«
من هنوز ناهار نخورده ام شما چطور؟)
آدمها:
آدمهای بزرگ
به دنبال کسب حکمت هستند.
آدمهای متوسط
به دنبال دانش هستند.
آدمهای کوچک
می پندارند پاسخ همه پرسشها را می دانند.
رحمت خدا
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با
سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا
یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش
ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و درهمان حالی که به
خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش
آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده
عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی
که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره
های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و
رو به خدا کرد و گفت:من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره
بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره
بگشوندنت دیگر چه بود. پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را
جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر
ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده
افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه (
مولانا)
بو علی و بهمنیار
بوعلى در حواس و در فكر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از
دیگران بیشتر و شنوایى گوشش تیزبود. به طورى كه مردم درباره او
افسانه ها ساخته اند
مثلا مى گویند هنگامى كه در اصفهان بود، صداى چكش مسگرهاى كاشان را
مى شنید.
شاگردش بهمنیار به او گفت : شما از افرادى هستید كه اگر ادعاى
پیغمبرى بكنید، مردم مى پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى
آورند.
بوعلى گفت : این حرفها چیست ؟ تو نمى فهمى ؟
بهمنیار گفت : نه . مطلب حتما از همین قرار است . بوعلى خواست عملا
به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست . در یك زمستان كه با یكدیگر در
مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، مقارن طلوع صبح كه مؤ ذن مى
گفت ، بوعلى بیدار بود و بهمنیار را صدا كرد.
بهمینیار گفت : بله .
بوعلى گفت : برخیز.
بهمنیار گفت : چه كار دارید؟
بوعلى گفت : خیلى تشنه ام . یك ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى كنم
.
بهمنیار شروع كرد استدلال كردن كه استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر
مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد
معده سرد مى شود و ایجاد مریضى مى كند.
بوعلى گفت : من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما براى من
آب بیاورید، چكار دارید.
باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه درست است كه شما
استاد هستید و لكن من خیر شما را مى خواهم من اگر خیر شما را رعایت
كنم ، بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . پس از آنكه بوعلى
براى او اثبات كرد كه برخاستن براى او سخت است .
گفت : من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان كنم . آیا یادت هست به
من مى گفتى : چرا ادعاى پیغمبرى نمى كنى ؟ اگر ادعاى پیغمبرى بكنى
مردم مى پذیرند. شما كه شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس
خوانده اى ، مى گویم ، آب بیاور، نمى آورى و دلیل براى من مى
آورى ، در حالى كه این شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات
پیغمبر اكرم (ص ) بستر گرم خودش را رها كرده و بالاى ماءذنه به آن
بلندى رفته است تا آن كه نداى (اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان
محمدا رسول الله ) را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من كه
بوعلى سینا هستم .
همدردى با دیگران
در زمان امام صادق (ع ) سالى در مدینه قحطى پیش آمد و اوضاع خیلى
سخت شد. مى دانید در وقتى كه چنین اوضاعى پیش مى آید مردم نگران مى
شوند و شروع مى كنند به آذوقه خریدن و ذخیره كردن و احتیاطا دو
برابر ذخیره مى كنند. امام صادق (ع ) از پیشكار خودش پرسیدند كه
آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه ؟
گفت : بله ما به اندازه یك سال ذخیره داریم .
پیشكار شاید پیش خودش خیال مى كرد كه آقا مى خواهد دستور بدهد چون
سال سختى است برو مقدارى دیگر هم ذخیره كن . بر خلاف انتظار او آقا
دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش .
گفت : مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمى توانیم بخریم .
فرمود: توده مردم چكار مى كنند؟
عرض كرد: روزانه نان خودشان را از بازار مى خرند و در بازار جو و
گندم را مخلوط مى كنند و از آن و یا جو به تنهایى نان درست مى
كنند. حضرت فرمود: گندمها را مى فروشید و از فردا براى ما از بازار
نان مى خرى ! براى اینكه در شرایطى هستیم كه مردم دیگر ندارند و ما
نمى توانیم كارى كنیم كه مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا
شرایطش فراهم نیست ولى براى ما مقدور است كه خودمان را در سطح آنها
وارد كنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من
نان جو مى خورم امام صادق (ع) هم كه امكانات مادیش اجازه مى دهد
نان گندم بخورد، نان جو مى خورد، حال چرا چنین زندگى انتخاب مى
كنیم ؟ به خاطر همدردى با دیگران .
اثبات وجود خدا
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی
جالبی بین آنها درگرفت.آنها درمورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به
موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود
ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه
های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و
رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض
اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به
هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی
چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.
همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود
داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش
اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم
به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به
او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .
پیشگویى منجم
در نهج البلاغه آمده است كه امام على (ع ) وقتى تصمیم گرفتند به
جنگ خوراج بروند، اشعث بن قیس كه آن وقت از اصحاب بود، با عجله و
شتابان جلو آمد و گفت : یا امیرالمؤ منین ، صبر كنید، عجله نكنید،
براى آنكه یكى از خویشاوندان من مطلبى دارد و مى خواهد به عرض شما
برساند.
حضرت فرمودند بیاید.
آمد عرض كرد: یا امیرالمؤ منین . من منجم هستم و متخصص سعد و نحس
ایام . در حسابهاى خودم به اینجا رسیدم كه شما اگر الآن حركت كنید
و به جنگ بروید قطعا شكست خواهید خورد و با اكثریت اصحابتان كشته
خواهید شد.
حضرت در جواب فرمودند: هر كس كه گفته تو را تصدیق كند. پیغمبر را
تكذیب كرده است . این حرفها چیست كه شما مى گویید؟...سپس به اصحاب
فرمودند: بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توكل كنید، حركت
كنید، علیرغم نظر منجم الان حركت كنید و بروید.
رفتند و بعد معلوم شد كه در هیچ جنگى به اندازه این جنگ، على (ع)
فاتح نشده است
تنها خداست که از آینده آگاه است .
باورها
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با
الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در
زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و
رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی
بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشو
برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:...
« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم
اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به
چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر
برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و
بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه
انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها
با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن
میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن
بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش
نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان
به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه
را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار
تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی
جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم
از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت
پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این
بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش
ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه
بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این
طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض
شده است؟» و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله
نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید.
نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند
تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان
با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر
کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
جوان ثروتمند و پند عارف
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک
خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم
هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می
گیردبعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و
بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ... دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن
چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می
کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم
هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
|