رشد از دل خاک و رطوبت؛ روایت تلاش خانوادهای کارآفرین در فیضآباد فریمان با حمایت کمیته امداد
به گزارش پایگاه اطلاعرسانی کمیته امداد، باد سرد پاییزی از لابهلای درختان خشکشده روستا میوزد و بوی خاک مرطوب سالنهای قارچ در هوا میپیچد. از دور، صدای موتور کولر و بخار گرم دستگاه رطوبتساز شنیده میشود. در حیاط کوچک خانه، چند کیسه کمپوست کنار هم چیده شده و رد پاهای خیس روی زمین نشان میدهد که تازه وارد سالن شدهاند.
خانم معصومه درویش با لبخند از میان بخار سالن بیرون میآید. دستهایش بوی خاک و قارچ میدهد، اما چشمانش برق رضایت دارد.
او میگوید: «اینجا همهچیز با همین دستها ساخته شده؛ از دیوار تا قفسهها، حتی سیستم تهویه را خودمان نصب کردیم.»
صدای دستگاه رطوبتساز با چکههای آرام آب از سقف، موسیقی ملایمی ساخته است. از میان قفسهها، قارچهای سفید و تازه سر برآوردهاند؛ هرکدام چون گنبدی کوچک از زندگی.
خانم درویش توضیح میدهد که فعالیتشان را از سال ۱۳۹۵ آغاز کردهاند:«آن موقع فقط یک سالن کوچک داشتیم. همسرم به این کار علاقهمند بود و تجربه خوبی داشت. وقتی تصمیم گرفت وارد این حرفه شود، من هم در کنارش یاد گرفتم و کمکش کردم.»
او میگوید در آغاز راه با سختیهای بسیاری روبهرو بودهاند؛ سرمایه کم، بازار فروش نامطمئن و بیاعتمادی برخی از اهالی روستا.
اما نقطه عطف زندگیشان، دریافت وام ۱۰۰ میلیون تومانی از کمیته امداد در سال ۱۴۰۲ بود. «از طریق طرحهای اشتغالزایی توانستیم این تسهیلات را بگیریم. این وام باعث شد دو سالن اول را راه بیندازیم و سرمایه در گردش تأمین کنیم.»
داخل سالن، دماسنج عدد ۲۴ درجه را نشان میدهد و بوی خاص کمپوست در فضا پیچیده است. کف سالن با پلاستیک ضخیم پوشیده شده تا رطوبت حفظ شود.
او با اشاره به قفسهها میگوید: «آن زمان قیمت هر کیلو کمپوست فقط شش هزار تومان بود. الان برای ده تن کمپوست باید بیش از ۱۲۰ میلیون تومان هزینه کنیم. هزینهها خیلی بالا رفته ولی هنوز داریم مقاومت میکنیم.»
این خانواده حالا شش سالن پرورش قارچ دارند؛ دو سالن را با کمک کمیته امداد تجهیز کردهاند و چهار سالن دیگر را با وام از منابع دیگر و سرمایه شخصی ساختهاند. با این حال، تنها یکی از سالنها بهطور کامل فعال است و دیگری بهصورت شراکتی با خواهر خانم درویش اداره میشود. چهار سالن دیگر به دلیل کمبود سرمایه خالی ماندهاند.
خانم درویش ادامه میدهد: «اگر بتوانیم وام جدیدی بگیریم، میتوانیم سالنهای خالی را هم راه بیندازیم و برای حداقل هفت نفر شغل مستقیم درست کنیم. حتی اشتغال غیرمستقیم هم برای حدود بیست نفر ممکن است.»
در گوشهای از سالن، دختری جوان در حال جمعآوری قارچهاست. او یکی از زنان بیسرپرست روستاست که در زمان برداشت، در این مجموعه کار میکند. خانم درویش با افتخار میگوید: «الان حدود هفت نفر از زنان بیبضاعت در زمان برداشت با ما کار میکنند. از این تعداد، دو نفر مددجوی کمیته امداد هستند. هرچند کار موقتی است، اما برایشان درآمد خوبی به همراه دارد.»
او دستش را روی یکی از قفسهها میکشد و ادامه میدهد: «من همیشه به زنهای روستا میگویم که فقط نباید منتظر کمک باشند. باید خودشان بخواهند کاری کنند. وام کمیته امداد فقط جرقه است، بقیهاش تلاش خود آدم است.»
همسرش، مردی آرام و سختکوش، در همان حین مشغول تنظیم رطوبت سالن است. با صدایی مطمئن میگوید: «این کار سخت است، اما اگر عاشقش باشی، جواب میدهد. قارچ مثل بچه است، هر روز باید مراقبش باشی.»
از او درباره بزرگترین مشکلشان میپرسم. کمی مکث میکند و میگوید: «الان بزرگترین درد ما، عدم تعهد برخی شرکتهای کمپوستسازی برای جبران خسارت در صورت ندادن بار است. در تهران اگر مشکلی پیش بیاید، شرکت مسئولیت دارد، اما اینجا ما همیشه با ترس خرید میکنیم.»
در کنار سالن، اتاق کوچکی هست که بهعنوان دفتر کار از آن استفاده میکنند. روی میز، دفتر حساب و چند قبض برق و گاز دیده میشود. خانم درویش دفتر را باز میکند و با دقت ردیف اعداد را نشان میدهد و میگوید: «برق و گاز خیلی هزینه دارد. اما چون میدانیم این کار آینده دارد، ادامه میدهیم. حتی اگر الان فقط یک سالن فعال باشد.»
m vahdat, [۲۱.۱۰.۲۵ ۰۹:۲۱]
او تأکید میکند که پرورش قارچ فقط یک شغل نیست، بلکه نوعی سبک زندگی است: «باید صبر داشته باشی، چون همه چیز وابسته به دما، نور و رطوبت است. گاهی شبها تا صبح بیدار میمانیم تا مطمئن شویم شرایط سالن درست است.»
از او میپرسم اگر مسئولان کمیته امداد الان اینجا باشند، چه میگویید؟
با لبخند پاسخ میدهد: «میگویم کمکشان خیلی مؤثر بود. اگر همان وام نبود، شاید امروز هیچکدام از این سالنها نبودند. اما از آنها خواهش دارم این حمایتها را ادامه دهند تا تولیدکنندگان بتوانند پایدار بمانند.»
در حیاط، پسر کوچکشان با چند جعبه پلاستیکی بازی میکند. خانم درویش با نگاهی مادرانه میگوید: «میخواهم بچههایم ببینند که میشود از هیچ، همهچیز ساخت. من هیچ وقت فکر نمیکردم روزی در روستای خودم کارآفرین باشم.»
دور تا دور خانه را سالنها گرفتهاند. در یکی از سالنها قفسهها هنوز خالیاند و بوی چوب و سیمکشی تازه در هواست. خانم درویش با امید میگوید: «این یکی سالن جدید است. هنوز سرمایه برای پر کردنش نداریم، ولی قول دادهام به خودم که تا عید راهش بیندازم.»
او درباره آینده هم برنامه دارد: «اگر حمایت شویم، میخواهم یک کارگاه بستهبندی قارچ هم راه بیندازم. اینطور هم محصول تازهتر به دست مشتری میرسد، هم برای زنان روستا کار بیشتری درست میشود.»
از نگاهش پیداست که این فقط آرزو نیست؛ نقشهای است که قدمبهقدم در ذهنش ساخته و در حال اجراست.
آفتاب غروب از پشت تپهها پایین میرود و نور نارنجیاش از پنجره سالن روی قارچهای سفید میافتد. صحنهای است از تلاش، امید و زندگی. صدای همسرش از دور میآید: «معصومه! دما رفته بالا، کولر رو روشن کن!»
او با لبخند پاسخ میدهد: «همیشه همینطور است؛ قارچ هیچوقت استراحت ندارد!»
در مسیر خروج از روستا، به تابلوی کوچکی بر سر در خانه نگاه میکنم که روی آن با خطی ساده نوشتهاند: «کارگاه پرورش قارچ – خانواده درویش».
در دل این تابلو، معنایی فراتر از یک شغل نهفته است؛ روایت پایداری، زنبودن و ایستادن در برابر سختیها.
خانم معصومه درویش حالا نهتنها برای خانواده خود، بلکه برای زنان روستای فیضآباد نیز منبع انگیزه و امید است. او ثابت کرده که کارآفرینی فقط در شهرهای بزرگ اتفاق نمیافتد؛ گاهی در دل روستایی کوچک، میان بوی خاک و صدای رطوبتساز، میتوان بزرگترین رؤیاها را پرورش داد.








