- 19 بازدید
روایت معلم اردبیلی که پدر ۳۰ فرزند معنوی است
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی کمیته امداد، پس از چند تماس، گوشی را برمیدارد. صدایش گرم است، از آن صداهایی که فقط شنیدنش آرامت میکند. با فروتنی میگوید اهل گفتوگو نیست، وقتش کم است و بهتر است سراغ معلمان خیّـر دیگری برویم. اما وقتی مطمئن میشود نامی از او برده نخواهد شد، صدایش نرمتر میشود و دل به گفتوگو میدهد. گفتوگویی کوتاه، اما پر از معنا؛ آنقدر شیرین که گذر زمان را از یاد میرود.
ابتدای صحبت با آیه هفت سوره حدید آغاز میشود: «آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَأَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيه فَالَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَأَنْفَقُوا لَهُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ(به خدا و پیامبرش ایمان آورید، و از اموالی که خدا شما را در آن جانشین خود قرار داده، انفاق کنید؛ پس برای کسانی از شما که ایمان آورده و انفاق کرده اند، پاداش بزرگی خواهد بود.)» و این تازه شروع ماجرا است.
صبحهایش با بخشیدن آغاز میشود. هنوز آفتاب درست بالا نیامده، صدقهاش را کنار میگذارد و روزش را با آرامش شروع میکند. میگوید صدقه، دعایی است که انسان بیصدا میفرستد؛ دعایی که خودش گرهها را باز میکند، خطرها را دور میبرد و دل را سبک میسازد.
باور دارد هیچ چیز در این دنیا مالِ انسان نیست. خانه و همه امانت هستند و روزی باید برگرداند. فقط موقت در دستان ما قرار گرفتهاند، برای آزمونِ بخشیدن. همین باور مسیر زندگیاش را تغییر داده است.
شبهای قدر سال ۱۳۸۶، میدان امام حسین(ع) پارسآباد غرق نور بود. کنار سینما انقلاب، میز کوچکی گذاشته بودند با شناسنامههای طرح اکرام. عکسهایی کوچک، چشمهایی بزرگ و معصوم. دقایقی ایستاد و نگاه کرد. دستش بیاختیار روی سه نام مکث کرد؛ زهرا، رقیه، فاطمه. همان شب، راهی را آغاز کرد که هنوز ادامه دارد. راهی که تا امروز به ۳۰ فرزند معنوی رسیده است. وقتی عدد را میگوید، در صدایش هیچ غروری نیست، فقط قدردانی و شکر. لبخند آرامی میزند و میگوید: «این توفیق، لطف خداست.»
از خاطرهای میگوید که دلش را لرزاند. سالی بود که وضع مالیاش خوب نبود. شب عید، با دستانی خالیتر از همیشه به فرزندانش نگاه میکرد و بغضی در گلویش داشت. آن شب، بچهها را کنار خود نشاند و گفت: «بیایید تصمیم بگیریم بخشی از همین پول کم را بدهیم به خواهران و برادران معنویتان تا آنها هم خوشحال باشند.»
آن شب شاید لباس تازهای نبود، اما گرمایی در دل خانه پیچید، نوری بینام در قلبشان نشست؛ و همان تصمیم ساده، شد یکی از زیباترین خاطرات زندگیاش.
در میان حرفهایش ناگهان صدایش کمی میلرزد؛ از روزی میگوید که دعایی جان خانوادهاش را نجات داد. کنار مدرسه دارالقرآن، به پیرزنی نیازمند پولی داد. پیرزن دستانش را بالا برد و زیر لب گفت: «خدا تو را از بلای بزرگ نگه دارد.»
چند ساعت بعد، در خانه پدر همسرش در اردبیل، زودپز روی گاز منفجر شد. صدای مهیبی، بخار و دود تمام آشپزخانه را پر کرد. همسرش درست کنار زودپز ایستاده بود، اما سالم مانده بود. در آن لحظه، گذشت زمان ایستاد. با چشمانی پر از اشک گفت: «یاد دعای آن پیرزن افتادم… فهمیدم دعای یک دل شکسته چه میکند.»
میداند که کمک کردن فقط بخشیدن پول نیست، بخشیدن دعاست؛ دعایی که از زبان دیگران به سوی انسان برمیگردد، زبانی که هرگز گناه نکرده و مستقیمتر به دل خدا مینشیند.
گفتوگو رو به پایان است. سکوتی کوتاه و بعد، صدایی آرامتر از همیشه. از او میپرسم پایان این روایت چگونه باشد؟
میگوید: «از کسی پرسیدند برای انفاق، کدام روز بهتر است؟ گفت آخرین روز. پرسیدند آخرین روز کی است؟ گفت همیشه فکر کنید امروز، روزِ آخر است.»
و بعد مکثی میکند، صدایش نرم و شفافتر از قبل میشود:
«پس روز آخر را درست زندگی کنیم. با بخشیدن، با شادی دلها».
انتهای پیام






