- 115 بازدید
روایت معلم بازنشسته اردبیلی که 15 فرزند معنوی دارد
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی کمیته امداد، قصه بعضی مهربانیها از یک لحظه کوتاه آغاز میشود؛ از همان لحظهای که دل آدم بیخبر میلرزد و راه تازهای پیش رویش باز میشود.
برای خانم «م.ر» (که نمیخواهد نامش ذکر شود) هم همهچیز از شبی در سال ۱۳۸۵ شروع شد؛ یکی از شبهای قدر. مقابل مصلای اردبیل. مردم در رفتوآمد بودند و در گوشهای، غرفههای طرح اکرام برپا شده بود؛ جایی که عکس و نام کودکانی قرار داشت که چشمانتظار دستی مهربان بودند.
خانم «م.ر» آرام از کنار عکسها میگذشت تا اینکه نگاهش روی چهره دخترکی کوچک مکث کرد؛ دختری به نام «سمیه». چهرهای معصوم داشت؛ همان نگاه ساده و بیپناهی که گاهی دل آدم را ناگهان به تپش میاندازد. همانجا ایستاد. انگار چیزی در دلش گفت: «مادر معنوی...»
همان لحظه نیت و نذری در دلش شکل گرفت. دختر خودش در آستانه ازدواج بود و جوانی به خواستگاریاش آمده بود. دل مادرانهاش پر از دعا بود برای خوشبختی دخترش؛ برای اینکه زندگیاش سرشار از آرامش و مهر باشد. در دل با خدا عهد کرد که به نیت خوشبختی دخترش، دست «سمیه» را بگیرد و تا روزی که او به خانه بخت برود، هر ماه سهم کوچکی از زندگیاش را با او قسمت کند.
از آن شب به بعد، «سمیه» شد اولین فرزند معنوی خانم «م.ر».
کمکم این مهربانی برایش به عادت شیرینی تبدیل شد؛ عادتی که هر بار با یک نیت تازه ادامه پیدا میکرد. هر وقت خبر خوبی میشنید، یا حتی وقتی دلش برای بهتر شدن حال و روز کسی دعا میکرد، با خودش میگفت: «یک فرزند دیگر هم به فرزندان معنویام اضافه کنم.»
و همینطور شد که سالها گذشت و دایره این مهر بزرگتر شد. حالا خانم «م.ر» حدود شصت سال دارد و از آموزش و پرورش بازنشسته شده، اما هنوز وقتی از فرزندان معنویاش حرف میزند، لبخند آرامی روی صورتش مینشیند. میگوید حالا پانزده فرزند معنوی دارد؛ پانزده کودکی که هر کدام گوشهای از دلش را با خود بردهاند.
او میگوید ریشه این علاقه به یتیمنوازی، به سالهای دور کودکیاش برمیگردد. از همان زمان که داستانهای مهربانی حضرت علی(ع) با یتیمان را میشنید و دلش نرم میشد. آن حدیثها همیشه در ذهنش میچرخید؛ اینکه بهترین نیکوکاران کسانی هستند که به ایتام کمک میکنند. همین جملهها آرامآرام در دلش خانه کرده بود.
برای همین وقتی تصمیم میگیرد فرزند معنوی تازهای داشته باشد، دلش بیشتر به سمت دختران یتیم میرود؛ آن هم اگر اهل اردبیل باشند. میگوید دوست دارد مهرش به کودکی از همین شهر برسد؛ به دختری که شاید درست در همین کوچهها و خیابانها زندگی میکند و چشمانتظار دستی مهربان است.
خانم «م.ر» هر جا که فرصتی پیدا کند، از یتیمنوازی میگوید. از حدیثهای پیامبر(ص) و سفارشهای ائمه اطهار درباره مهربانی با کودکان بیپناه. حتی از امدادگران کمیته امداد استان اردبیل هم میخواهد که بیشتر در این زمینه کار فرهنگی کنند؛ حدیثها و روایتهایی که سالها دل او را نرم کردهاند، بیشتر برای مردم گفته شود تا شاید دلهای بیشتری به این راه کشیده شود.
آرزویش هم ساده و صمیمی است. میگوید کاش سفرههای احسان بیشتر به سمت ایتام بچرخد. اگر کسی میخواهد نذری بدهد یا سفرهای پهن کند، چه خوب است که مهمانان آن سفره، کودکان یتیم باشند؛ یا دستکم نذرشان را به کمیته امداد بسپارند تا برای کودکان بیسرپرست و بدسرپرست سفرهای از شادی پهن شود.
رد این مهربانی را میشود در سالهای معلمی او هم دید. آن روزها که در کلاس درس میایستاد و چشمش به دانشآموزانی میافتاد که با کفشهای پاره یا دفترهای کهنه به مدرسه میآمدند. گاهی هم پیش میآمد که یکی از آنها چند روزی سر کلاس دیده نشود. آن وقت این خانم معلم آرام و بیسر و صدا پیگیر میشد؛ سراغ خانهشان را میگرفت، با مادرشان حرف میزد و اگر میتوانست، دستی میگرفت تا آن کودک دوباره به مدرسه برگردد.
گاهی برایشان کفش میخرید، گاهی دفتر و کتاب. گاهی هم فقط همدم مادران خستهای میشد که بار زندگی را به تنهایی به دوش میکشیدند.
سالها از آن روزها گذشته است. حالا خانم «م.ر» بازنشسته شده و زندگیاش ساده و آرام میگذرد. خودش میگوید حقوقش چندان زیاد نیست، اما هیچوقت از این بابت گلهای نداشته است. با لبخندی آرام میگوید: «خدا را شکر میکنم. کمک به ایتام برکت عجیبی به زندگی آدم میدهد.»
برکتی که شاید در حساب و کتابهای معمولی دیده نشود، اما دل آدم را آرام میکند؛ همان آرامشی که هر بار با فکر کردن به پانزده فرزند معنویاش در دل خانم «م.ر» مینشیند. پانزده نوری که هر کدام گوشهای از زندگی او را روشن کردهاند.
انتهای پیام








